سفارش تبلیغ
صبا

نشسته ایم رو صندلی هم من هم تو

من خودم را زده ام ب بی خیالی

من روزنامه میخوانم انگار

تو بستنی می خوری

بستنی همیشگی ات را

من زیر چشمی نگاهت می کنم

تو نگاه نمی کنی

هنوز همان بستنی ات را می خوری

حسودیم می شود ب بستنی

یادم می آید من خودم را زده ام ب بی خیالی

روزنامه را ورق می رنم

باغبان می آید

می خواهد گل ها را آب دهد

از میان روزنامه ها نگاهت می کنم

تو حواست ب کفش هایت است

کفش هایت مثل همیشه از تمیزی برق می زند

دوباره یادم می افتد ک

خودم را زده ام ب بی خیالی

این بار روزنامه را نگاه نمی کنم

آسمان را می بینم

آفتابی است

بلند می شوم

راه می روم

دیگر نمی توانم کنارت بمانم..

می خواهم خدا حافظی کنم

پشیمان می شوم

صدای پای تو می آید

آرام قدم بر میدارم

می آیی کنارم راه می روی

و چیزی در گوشم می گویی

و هر دو می خندیم

انگار هر دو یادمان می رود بی خیالی را

...

پ.ن:سکانس خیالی...:)

 

 


+ تاریخ دوشنبه 92/3/27ساعت 4:17 عصر نویسنده to0ofan | نظر

می نشینم لب ِحوض

ب تو فکر می کنم

دست هایم را در آب میکنم

خنک است

خوش ب حال ماهی های ِحوض

همیشه خنک هستند

حتی اگر رها شوند ب حال خود

...

از آب ِ حوض ب گلدان ها میدهم

انگار گل های ِ گلدان ب من لب خند می زنند

...

از آب ِحوض روی ِزمین می ریزم روی ِخاک ها

بوی خاک را همیشه دوست داشتم

همیشه وقتی باران نم نم میبارید

من فقط بوی خاک را حس می کردم

انگار بوی خاک مرا ب رویاهایم می برد

...

پ.ن:پرت و پلا..!!!


+ تاریخ یکشنبه 92/3/26ساعت 2:8 عصر نویسنده to0ofan | نظر

ابر های آسمان هم شبیه تو شده بودند امروز

نمیدانم چ گناهی کرده ام

این روز ها ک دیگر مرا فراموش کرده ای

همه چیز شبیه تو شده اند

همه ی دنیا

جلوی آینه می روم

تو را می بینم

هزار بار آینه را دستمال کشیده ام

اما انگار فقط تصویر تو واضح تر می شود

انگار ب صورت تو رنگ میدهند

شاید همه چیز می خواهند من اینگونه بمیرم

یک مرگ تدریجی

حتی آب درون لیوان هم تو را نشان میدهد

میخواهم آبی بنوشم شاید این آتش بر جانم سرد شود

اما باز تویی ک آتش میزنی بر جانم

خسته شده ام

فقط درک کن

نه هستی ...نه نیستی

خیلی سخت است

پ.ن:مخاطب دارد شاید!!


+ تاریخ چهارشنبه 92/3/22ساعت 4:11 عصر نویسنده to0ofan | نظر

آمده ام

ساده

هنوز نیامدی تو

من منتظرم

هنوز تو در راهی شاید

نسشته ام روی صندلی زل زده ام ب حرکت آرام عقربه های ساعت

انقدر آرام هستند ک انگار زمان متوقف شده است

شاید این عقربه ها هم عاشق شده اند

پسرکی می آید رو به رویم

زل میزند ب چشم هایم

باصدایی از ته گلویش می گوید

فال میخواهی؟

انگار فقط منتظر ِاو بودم

فالی با جلد صورتی بر میدارم

نوشته است

 

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این

بر در میکده می کن گذری بهتر از این

در حق من لبت این لطف که می‌فرماید

سخت خوب است ولیکن قدری بهتر از این

آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید

گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم

مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

من چو گویم که قدح نوش و لب ساقی بوس

بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست به چین

که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

..

پ.ن: !؟


+ تاریخ سه شنبه 92/3/21ساعت 2:34 عصر نویسنده to0ofan | نظر

بیا

با هم فرار کنیم

ب سرزمین رویاهایمان

ب دنیای کودکانه

ب همان روز هایی ک پرواز میکردیم

با همان بادکنک های رنگی

...

یادت می آید بادکنک ها را

شده بودیم مثل آپ

شاید از بس باهم آن کارتون را دیده بودیم

بادکنک ها راب کوله هایمان وصل کرده بودیم

صدای خنده ی هر دویمان هنوز در گوشم است

پژواک صداهایمان رادر کوه یادت می آید؟

آآخ چ روز هایی بود...

دلتنگ شده ام

می آیی فرار؟؟


+ تاریخ دوشنبه 92/3/20ساعت 11:14 صبح نویسنده to0ofan | نظر